گفت:
((دوستت دارم.))
خواستم بپرسم:
((چند ساعت؟))
به ثانیه هم نرسید.
او رفته بود
و من بدون قلب مانده بودم
به سادگی خیالم خندیدم
از ان روز به بعد جای قلبم را با سنگ پر کردم
زیستم حیوان گونه!
دیگری و دیگری و دیگری هم می امدند
و رفتند
برایم بود و نبودشان فرقی نداشت
حالا دل شکستن در کار نیست
این امد و شد عادت شده برایمان
گاهی چند ثانیه دیر
گاهی یک ثانیه زود
هیچکس نمی ماند
خسته شدم از نبودنها
عقلم بودن را می خواهد
خدایا دیگر بس است
این صورتک انسانی را بگیر
می خواهم گرگ باشم
تا در خواهش ماه خود را به دره بیفکنم
نظرات شما عزیزان:
برچسبها: